تقديم
به آزادی و
آزاد انديشان
ايران
پارک ساعی ،
سال 1377
ب –
رمزی
------------------------------------------1-----------------------------------------
دو
روز بود که نم
نم باران می
باريد .
امَِا
خود اين نم نم
باران هم کيفی
داشت ، به ياد
گذشته افتاد ،
برای آن جولانها
در کوه ها و
دشتها ، گوش
دادن به صدای
شرشر آبی که
از کوه ها
سرازير می شد
و در امتداد دره
ادامه می يافت
تا به رودخانه
بپيوندد .
مخصوصاً
زمستانها ،
وقتی برف
دشتها و کوه
ها را می
پوشاند ، چه
کيفی داشت ،
قدم روی آن
گذاشتن و در
امتداد
قدمهايت نگاه
کردن . خطی بی
انتها که در
سپيدی گم شده
است .
از
ياد آوری
خاطرات گذشته
دلش خيلی تنگ
شد .
با
خود انديشيد
،...........................
- آيا
باز هم خواهم
توانست در
ميان مه ای که
کوهستان را
پوشانده است ،
از دست صيادان
پنهان شوم ؟
در
حالی که
شاخهای خود را
به تور سيمی مقابل
تکيه داد، با
يک غرور شکسته
از دست بازديد
کننده گان پفک
نمکی در يافت
کرد .
همانطور
که نم نم
باران می
باريد ، من در
گوشه ای از
پارک ايستادم
و به تماشای
آن شکوه ، آن غرور
شکسته ، ..............................
مشغول شدم .
انگار
که چيزی را حس
کرده باشد ،
ناگهان سر خود
را به سرعت
عقب کشيد و از
خوردن پفک
امتناع کرد و
به همان سرعت
سرش را چندين
بار به تور
سيمی مقابل
کوبيد
تا
دست از سرش
بردارند .
به
عقب برگشت ،
پشت به بازديد
کنندگان کرد ،
در حالی که به
صخره های
مصنوی مقابل
خود خيره شده
بود به فکر
فرو رفت .
به
رفتن فکر می
کرد ، به فرار
، باز گشتن به
آغوش طبيت ،
به جای که می
توان دو باره
آزادانه از سخاوت
آن بهرمند شد
، بی آنکه
لازم باشد
برای در يافت
تکه ای دم
تکان داد و يا
گردن کج کرد ،
تا در ازای
خنده های تمسخر
آميزشان دانه
ای پفک نمکی
در يافت کند.
به
ياد آن زمستان
سخت افتاد ....................
چند
روز می شد که
در کوه ها می
گشت ، هيچ
اسری از علف
نبود . همه جا
پوشيده از برف
بود ، حتّی
روی تخته سنگ
ها هم پوشيده
از برف بود .
اگر
چه مدّتی بود
غذا نخورده
بود ولی با
اين وجود به
اندازه کافی
توان و انرژی
برای بالا رفتن
از کوه ها را
داشت .
اگر
خودرا به آن
گردنه بالای
کوه می رساند
از آنجا قله
را دور می زد
تا به پشت کوه
مقابل برسد .
حتّما آنجا
چيزی برای
خوردن می يافت
.
تمام
انرژی اش را
جمع کرده با
قدمهای
استوار شروع
به حرکت کرد .
هوا
کم کم تاريک
می شد و هر چه
تاريکتر می شد
سردتر نيز می
شد .
فکر
کرد شب را در
پناه اين تخته
سنگها بخوابد ،
کمی مکث کرده
به اطراف
نگاهی انداخت
، اصلاً درنک
کردن جايز
نبود .
-----------------------------------------2-----------------------------------------
بايد
می رفت ، هر
طور شده بايد
می رفت . کافی
بود تا باد
بوی اورا به
مشام گرگهای گرسنه
می رساند .
بسرعت بالای
سرش حاضر می
شدند و يک تنه
نمی توانست با
يک گله گرگ
گرسنه مقابله
کند .
پس
بهتر است راه
برود . اين
عادت گرگها
بود که غافل
گيرانه حمله
می کردند ،
بايد حواس خود
را جمع می کرد
تا به دام آنها
گرفتار نشود .
ايستادن
و ساکن شدن ،
يعنی در دام
آنها افتادن ،
بايد می رفت .
خترناکتر
از همه پيچ
بالای گردنه
بود ، دو جريان
متفاوت هوا با
هم برخورد
کرده و هميشه
باد تند می
وزيد و در
هوای برفی
تبديل به
کولاکی از برف
می شد که در
عرض چند دقيفه
تمام گردنه را
می پوشاند .
وقتی
به گردنه
بالای کوه
رسيد ، هوا
ديگر کاملاً
تاريک شده بود
.
امّا
خوشبختانه
آسمان صاف و
هيچ لکه ابری
در آسمان ديده
نمی شد .
آن
ستاره درخشان
را در آسمان
بر بالای قله
شناخت . اين
همان ستاره ای
بود که به
همراه مادرش هنگام
عبور از
کوهستان ديده
بود .
مادرش
هميشه رو به
آن راه می رفت
، تا می رسيد به
يک منطقه خوش
آب و هوا ، به
يک چشمه آب
گرمی که اطراف
آن هميشه سر
سبز بود .
آنجا
هميشه علف
تازه به
اندازه کافی
وجود داشت .
اگر خود را به
آنجا می رساند
، می توانست
تا بهار همان
جا سر کند .
در
حالی که باد
تند به همراه
سوز سرما در
گردنه می وزيد
، سر را رو به
بالا ، رو به
ستاره درخشان
نگه داشته بود
تا مسير را گم
نکند .
باد ذرات
برف را از روی
زمين بلند
کرده با سرعت
به صورت و
گردنش می زد ،
امّا گردن
تنومند و پر
عظله اش را
چنان مغرور و
محکم بالا نگه
داشته بود که
حتّی اگر به
جای زرات برف
از آسمان سنگ هم
می باريد در
آن اثر نمی
کرد .
مّدت
زيادی طول
نکشيد تا از
گردنه عبور
کرد ، کم کم
بوی علف تازه
را حس کرد ،
مشام خود را
چند بار
انباشته از
بوی علف تازه
کرد ، از اين
احساس ، شادی
عجيبی در
وجودش موج زد
، قدمهايش را
تند تر کرده
سبک بال شروع
به دويدن کرد .
پس از
کمی دويدن به
خود آمده ،
نهيبی به خود
زد ................
- هی ،
چی کار می کنی
؟ خيلی راه مانده
، نيرو تو
بيخود مصرف
نکن !
آرام
شده ، قدمهايش
را آهسته تر
کرد ، همانطور
که آهسته در
دامنه کو رو
به ستاره
درخشان راه می
رفت ، متوجه
برقی شد که ار
روبرو در يک
لحظه درخشيد .
مکث
کرده با دقت
بيشتری نگاه
کرد ، آری
خودش بود ،
برق چشمهای
گربه وحشی که
بر بالای تخته
سنگی ايستاده
به اطراف خود
نگاه می کرد
تا شايد طعمه
ای برای شکار
بيابد .
از
برق چشمهای
گربه وحشی ،
فهميد که کوچکترين
حرکت اشتباه
به قيمت
زندگيش تمام
خواهد شد .
معلوم
بود که مدّت
زياديست او هم
مثل خودش چيزی
نخورده است که
اين وقت شب در
اين سرما به
دنبال شکار می
گردد .
----------------------------------------3-----------------------------------------
همچنانکه
بی حرکت
ايستاده بود ،
تصميم گرفت به
عقب برگردد .
سرش را بلند
کرد ، چشمش به
ستاره افتاد
..................
- خوب
اگر به عقب
برگردم ، از
کدام مسير برم
؟
- ديگر
ستاره را نمی
توانم ببينم ،
ممکن است راه
را گم کنم .............
چاره
ای نداشت بايد
مسيری را
انتخاب می کرد
که هميشه رو
به ستاره داشت
.
با
خود
انديشيد..................
-
بهترين کار
اين است که
همينجا بی
حرکت بمانم ،
تا شايد خودش
برود و يا يه
راه بهتری
پيداکنم ................
اگرچه
ايستادن در آن
سرمای سخت و
طاقت فرسا آسان
نبود ، ولی
بهتر از اين
بود که بی
کدار به آب می
زد .
برای
رودر روی با
گربه وحشی نيز
موقعيت خوبی نداشت
. او بالای آن
تخت سنگ بزرگ
در کمين بود و
هر لحظه می
توانست از
همانجا بر روی
طُمعه اش خيز
بردارد .
باز
اگر هر دو روی
زمين هموار
بودن با شاخش
بطرفش حمله می
کرد و يا با يک
لگد جانانه به
ملاجش آنرا از
پا در می آورد .
امّا
در اين تاريکی
و اين موقعيت
، بهترين کار
اين بود که
منتظر بماند ،
شايد خودش
راهش را کج
کرده و می رفت .
در
حالی که گربه
وحشی را می
پايد ، فکری
به خاطرش رسيد
. اگر تکه سنگی
به پاين دره
می انداخت ، به
صدای آن ،
احتمالاً به
طرفش کشيده می
شد و اين
فرصتی بود
برای قوچ
ارمنی که از
بالای سر آن
عبور کرده و
به مسير خود
ادامه بدهد .
با
دقت به اطراف
خود نگريست ،
تکه سنگی لب
پرتگاه يافت .
با
شاخ خود آنرا
بطرف پاين
غلطاند ، سنگ
به آرامی به
طرف پاين دره
سقوط کرد .
صدای
برخورد سنگ با
ديگر سنگها در
پرتگاه پيچيد
.
گربه
وحشي که
گوشهايش را
تيز کرده بود
تا کوچکترين
صدا ی را
تعقيب کند ،
به سرعت از
بالای تخته
سنگ پاين
پريده و به
طرف صدای سنگی
که به طرف
پاين در حال
غلطيدن بود
دويد .
قوچ
ارمنی موقعيت
را برای گذشتن
از آن منطقه مناسب
ديده به آرامی
از آنجا گذشت
و در جهت
ستاره درخشان
به حرکت خود ادامه
داد .
کم کم
آفتاب از پشت
کو بلند به
شکل داريره
سرخی نمايان
می شد .
هر چه
جلوتر می رفت
، بوی علف
تازه بيشتر به
مشامش می رسيد
، تا اينکه
بلاخره صدای
شرشر آبی که
از بالا
سرلزير می شد
او را متوجه
خود کرد .
بوی
تند گوگرد و
بخارآبی که از
جوی آب گرم بر
می خواست ،
نشان می داد
که او مسير را
درست آمده است
.
اگر
در مسير آب به
طرف بالا حرکت
می کرد ، حتماً
به چشمه آب
گرم می رسيد .
طولی
نکشيد تا به
چشمه رسيد ،
بخار آب فضای
اطراف را
پوشانده بود و
کناره های
چشمه پر بود
از علفهای
تازه و سرسبز.
------------------------------------------4-----------------------------------------
با
وجود زمستان ،
از سرما چندان
خبری نبود و زمينهای
اطراف چشمه را
چمن زاری از
مخمل سبز پوشانده
بود .
با
ديدن چشمه برق
شادی در
چشمانش
درخشيد ، خود
را به آب گرم
زد . گرمای
مطبوع آب ،
خستگی
و سرما را از
عضُلاتش خارج
می کرد .
..............................................................................................................
.........................................................
ياد آوری
آن خاطره در
او همان احساس
را دوباره
برای لحظه ای
زنده کرد .
چشمهايش
را باز کرد و
دوباره ، صخره
ها و حوضچه
های مصنوعی را
مقابل خود ديد
،
سرش
بشدت گيج خورد
و عضلات گردنش
شل شده به آرامی
به پاين خم شد .
فريادی
کشيد ، فريادی
از درون و
قطره اشکی از
گوشه چشمش رو
به پاين
سرازير شد .
او را از
بالاترين
نمعتی که طبيت
برايش ارزانی
کرده بود
محروم کده
بودند .
از
زمانی که چشم
باز کرده بود
خود را در
دامن طبيت ،
آزاد يافته
بود . حالا او
در اسارت در
بند ، برای
دريافت يک
دانه پفک نمکی
بايد گردن کج می
کرد .
مرگ
برايش بهتر از
اين اسارت بود
، آرزو می کرد
، گرگی يا ببری
سر می رسيد و
به او حمله می
کرد .
از
آدمها بدش نمی
آمد ، قبلاً
هم با آنها بر
خورد کرده بود
. حتی يک بار کم
بود با تفنگ
يک شکارچی
کشته شود ، با
فرار به موقع و
رفتن به بالای
قله و گم شدن
در مه غليظ آن
بالا ، شکارچی
از شکار او
مائوس شده بود
.
اما
اين بار از
اين رفتار
آدمها سر در
نمی آورد و
برای آن دليلی
نمی يافت .
اينکه
تعدادی حيوان
را از آغوش
طبيعت ببری و
در يک قفس در
محيط بسته به
تماشا بگذاری
چه ارزشی داشت
.
زيبائ
، چالاکئ ،
قدرت ، عظمت
اين حيوانات
تا زمانی
ارزشمند بود
که در آغوش
طبيت باشند .
آزاد و رها ..............
وقتی
آزادی را از
آنها گرفتی و
آنهارا داخل
قفس کردی ،
يعنی تمامی
استعدادهای
آنهارا که طی هزاران
سال برای
زيستن در آغوش
طبيت شکل گرفته
است از آنها
گرفته و آنهارا
تبديل به يک
موجود بی
خاصيت کردی که
هيچ فرقی با
آن موجودی که
خشک کرده و
شکمش را با
کاه پر می
کنند ندارد .
دسته
ای کودک
دبستانی برای
بازديد از باغ
وحش کو چک
پارک ساعی
وارد پارک
شدند.
سرو
صدا و خنده
های کودکانه ،
قوچ ارمنی را
متوچه آنها
کرد و بی
اختيار سرش را
بطرف آنها برگرداند
.
يکی
از کودکان با
ديدن قوچ به
سرعت به طرف
تور سيمی دويد
و با فرياد
قوچ را به
ديگر همکلاسي
هايش نشان داد
..........
- هی
بچه ها ، هی
بچه ها .........
-
ببينيد !
- چقدر
قوی هيکله !
- چقدر
تنومنده !
------------------------------------------5-----------------------------------------
- ببين
چه عضله ای
داره !
- مثل
زيبای
اندامها می
مونه ...........
- خانم
، اون چه
حيُونيه ،
اسمش چيه ؟
خانم
شروع کرد با
صدای بلند
مشخصات آنرا
از روی تابلو
نصب شده در
محوطه
خواندن، قوچ
ارمنی ، از
منطقه
آذربايچان
شرقی ..............
در حالی
که بچه ها با
تعجب به آن
نگاه می کردند
، يکی از آنها
فرياذ زد .....
- برو !
برو ، اينجا
نمون !
-
اينجا بمونی
سرتو می برن ،
باهات کباب
درست می کنن ........
قوچ
ارمنی که از
کلمات
کودکانه يا به
عبارتی از
زبان آدميزاد
سر در نمی
آورد ، امّا در
لحن صدای آن
کودک چيزی را
احساس می کرد
...........
او
همان احساسی
را بيان می
کرد که خودش
داشت ، يعنی ............
رفتن
، رها شدن ..............
اراده
خود را يک جا
جمع کرد ،
گردنش را دو
باره بالا
گرفت ، چند
بار سم پای
خود را به روی
زمين کشيد ،
دور خيز کرد ..........
با سرت
و چالاکی تمام
از آن صخره
های مصنوعی
بالا رفت ،
چند بار پايش
لغزيد ، کم
مانده بود به
پاين پرت شود
، ولی با قدرت
تمام خود را
بالا کشيد . ..........
بچه
ها در حالی که
با حيرت به او
نگاه می کردند
، در دل برايش
آرزوی
موفقيعت می
کردند .
در حالی
که دست می زدند
، يک صدا شروع
کردن به هورا
کشيدن ............
2/10/1378 ايران