مهاجرت                                                                                         1


 

- چی شده؟ بد جوری پك مي زنی، امان بده! حداقل نفس تاره كنی، سيگار كه در نمي رهِ,

  بازهم صاحب خونه اذيت کرده؟ ديگه چی می خواد؟ تو كه رو اجاره گذاشتی!

- نه بابا، كاشكی درد، دردِ اجاره بود!

  

از ته دل آهي كشيد، بلافاصله پك عميقی به سيگار زد، پكی كه تقريباً دخل سيگار را

درآورد، اما هنوز همه  دود سيگار از دهانش خارج نشده بود كه دستش رفت تو جيب، 

بسته سيگارِاشنوويژه را بيرون کشيد، تعارفی كرد و بعد دوباره سيگار دوم رابا ته سيگارِ قبلی روشن كرد.

نگاهش به گل بوته های  شلغم  دوخته شده بود، گفت:

- هی عمو حسين رفتی، اما اين رسم رفاقت نبود، مگه هميشه نمی گفتی رفيق اونه كه تا آخرش باشه... .

- از چی حرف مي زنی عمو صادق؟

- انگار همين ديروز بود.

 

- صادق، صادق...!

- ها چی شده حسین، برای چی اينجوری مي دویی، خبری شده، اتفاقی افتاده...؟!

- نه بابا، بيا! دنبالم بيا! كارت نباشه، بريم بالای تپه! پشت قبرستون.

- اونجا واسه چی؟ وقته غروبه، می ترسم.

- از چی؟

- از مُرده ها!

- از زنده ها بايد ترسيد، مُرده كه ترس نداره، خول شدی؟

- حالا چیكار داری؟ نميشه اينجا بگی؟

- نه نميشه، اينقدرهم نق نزن، بيا! خوب اينجا خوبه، پشت همين تخته سنگ، بشين!

بگو می ری يا نه؟

- كجا؟

- تهران.

- تهران! چه جوری؟

- اونش با من، هستی يا نه؟

- صبح زود باید راه بیافتیم، قبل ازاینکه آفتاب بزنه! اومدی، اومدی، وگرنه من تنهایی می رم . 

صبح روزبعد:

- حسین صبر کن! منم بیام، حالا چه عجله داری؟ می ترسی تهران تموم بشه!

- نه خنگه خدا، آخه تو که نمی دونی!

- چی رو نمی دونم؟

- حالا بریم! دیر نشده.

- جونه من راست بگو؟

- چی رو؟ حرف نزن! آفتاب نزده باید خودِمونو لب جاده برسونیم و با اولین اتوبوس بریم.   چقدرم هوا سرده!    

- خوب فکرش رو کردی، توی این سرما، توی تهران کجا باید بریم؟

- یه کاری می کنیم، اگه بتونیم جلیل رو پیدا کنیم خوب می شه. ببین یه اتوبوس داره میآد،   دست بلند کنیم، شاید نگه داره. نگه داشت، بدو! تهران؟

- نه، ما اردبیل می ریم.

- چی کار کنیم حسین؟

- باشه سوار شو! زودتر باید از اینجا دور بشیم، برو اون عقب جا است، اینجا خوبه!

- من نمی فهمم، برای چی تواینقدرعجله داری، راستشو بگو، وگرنه من تهران نمی آم.

- راستشو بخواهی، دیروز عصر تو خونه نشسته بودم، ننم صدا زد: حسین بیا اینجا کارت

  دارم، گفتم چیه؟ آب می خوای؟ گفت: نه ننه، دست کرد زیرِتُشکش یه کيسه توش پول بود

  درآورد و گفت: ننه اینا رو برام بشمار! بابات داده براش نگه دارم، منم نمی دونم چقدره؟   

- خوب، بقییش.

- تقریبا یه سه هزارتومانی می شد، منم یه پونصدتومن ازش برداشتم، بعد که کارکردیم

  براش می فرستیم، فکر نمی کنم بابام حالا, حالا بفهمه.

 

من که از این کارِ حسين عصبانی شده بودم می خواستم فریاد بزنم، آقای راننده نگهدار, که او دستش را جلوی دهانم گذاشت و گفت:

- گوش کن! احمق جون، اون پول ممکن یه سال, دو سال همونجوری بلا استفاده بمونه

  اما توی این یه سال, دو سال من و تو چند برابرشو در می آریم.   

- از کجا معلوم, اصلاً کاری گیرمون بیاد؟ توی شهر غریب، فارسی هم که بلد نیستیم،

  جلیل رو از کجا می خواهی پیدا کنی؟

- فکر همه چیزو کردم، آدرسشو از ننش گرفته ام. تا کی باید اینجا بمونیم هر روز برو   

ميدون ده, جلوی مسجد زیر آفتاب بشین، تو این ده دیگه برای من و تو جایی نیست! یه

تیکه زمین با ده نفر نون خور بردارم که تازه زن گرفته فردا, پس فردا یکی، دو تا بچه

هم دورش رو می گیره. ديگه اصلاً جایی برای من نیست، روی زمینای  حاجی هم که کار

کنی مزد نمی ده, همیشه ارث باباشو طلب داره.  

 اگه راست می گی نشون بده! -

- چی رو؟

- آدرسو.

- واستا، بیا، سواد که نداری، روی پاکت آدرسِ جلیل و نوشته،تهران که رسیدیم می دیدیم 

  یکی برامون می خونه، رفیق نیمه راه نباش!  

- من رفیق نیمِ راه نیستم، اما کاری که تو کردی کار درستی نیست.

- کارِ درست، کارِ درست چیه؟ اینکه من، تو و بقیه جوانای ده آطل و باطل تو ده بچرخند

یا مفت برای حاجی و کدخدا کار کنند، بابا من چند سال باید صبر کنم تا بابام بمیرِ آنوقت  

          اون یه تیکه زمین بین چهارتا برادرو سه تا خواهر تقسیم بشه اونم تازه اگه تقسیم بشه، تا کی باید صبر کنم تا بابای فاطی راضی بشه دخترشو به منه یه لا قبا بده، اصلاً گیریم مردی کرد و داد از کجا باید بیاریم شکم اونو, خودمو سیر کنیم یا مثل تقی که هروز با  باباش دعوا می کنه که چرا مفتخوره, یا یه من  پشم و نخ بریزم جلو فاطی فرش ببافه  تا اون شکم گنده, سر ماه از راه برسه، مفت و مجانی برداره ببره اونوقت من بمونم و انگشتهای خونین فاطی. 

- حالا چرا گریه می کنی، قبول کن کارِ درستی نیست!

- آره پسر منم می دونم کارِ درستی نیست، اما تو می گی چیکار باید می کردم؟ این یه شانس

  بود، من که گفتم کار که کردیم پس می فرستیم.

- من دیگه نمی دونم چی باید بگم، عقلم کار نمی کنه.

- تو که از اول عقلت کار نمی کرد، یه کم بخوابیم!

 

وقتی رسیدیم اردبیل حدوداً ساعت نه می شد، آن وقتها  شهرِ کوچکی بود.

- پاشو, پاشو!

- صبر کن بزار بپرسم واسه تهران از اینجا اتوبوس است. هی داداش واسه تهران اتوبوس   دارين؟  

- نه جوون، برو اتو شیشه!

- کجاست؟

- دویست متر بری بالاتر می بینی.

- بریم صادق!

- میگم بیا یکمی میوه برای توی راه با نون بگیریم!

- ببین داره صدا میزنه، فوری تهران.

- تهران، می ره؟

- آره, چند نفرین؟ وسایل دارین؟

- دو نفر.

- برین بالا, ده دقیقه دیگه راه می افته!

 

- دارم سرتو درد می آرم؟

- نه، بگو! سیگار می خواهی؟

- داری، یه دونه بده!

- دستت درد نکنه.

 وقتی اتوبوس از گردنه حیران سرازیر شد. هردو یک حالی شدیم. این اولین بار بود که از خانه،از کسانی که با آنها بزرگ شده بودیم, یعنی ازریشه هایمان جدا می شدیم آن هم بدون خداحافظی.درست است که آن خاک، آن خانه، برای ما چیزی نداشت، بجز فقر و بدبختی، اما خوب آدمیزادِ و دلش، نمی شود که یک دفعه همه چیز را زیر پا گذاشت.

 

- هی چته صادق؟

- هیچی، یه دفه دلم گرفت، حالا ننم چی فکر می کنه؟ دلش هزار راه می ره، کاش یه جوری خبرش می کردیم؟

- نارحت نباش، فاطی می دونه، گفتم به ننت خبر بده.

- جونه من راست می گی؟ بگو جونه تو!

- جونه تو.

- فکر می کنی کی برسیم؟

- نمی دونم، فکر کنم نصفِ شب برسیم.

- حالا نصفِ شب کجا می خواهیم بریم؟

- بابا تو که بچه دشت و کوهی نصف شب می رفتی آبیاری, توی اون برِبیابان نمی ترسیدی. حالا توی شهر می ترسی؟

- اونجا می دونستم چیه، اما توی شهر، اونم تهران، یادت رفته حاجی چی تعریف می کرد.

  چه جوری سرآدما رو می بُرن. شبا توی خیابونا آدمای مست قمه بدست راه می رن وعربده

  می کشن.

- تو چقدر ساده ای، اون حرفارو می زد که جوانای ده هوس شهرنکنن، اون می خواست

  همیشه ما بیکار توی ده سروکول هم بزنیم تا اون بتونه مفت و مجانی ازمون کار بکشه،

  اگه راست می گه چرا دخترشو به پسر برادرش داد که توی تهران زندگی می کنه، نمی ترسه

  سر دخترشو ببرن؟ جلیل الان دو سال توی تهران داره کار می کنه پس چرا سرشو نبریدن؟

- خوب فقط اون نبود می گفت، ملای ده همیشه یادت رفته بالای منبر,چی می گفت از شهر.  

- خوب معلوم دیگه اونا همیشه دستشون توی یه کاسه بود، وقتی حاجی می بافت، ملا پرداخت

می داد، کدخدا هم جمع و جورش می کرد. حالا ولش کن این حرفهارو. بده اون پاکتو یه چیزی      بخوریم!

- ببین چه خبره اون جلو، ماشینا واستادند.

- حتماً تصادف شده. چقدرهم برف اُمده.

- بزار از این آقاهه بپرسم چی شده. ببخشین همشهری، چی شده؟

- راه بسته، کولاک راهو بسته، دارن باز می کنن.

- بریم پائین، یه هوایی بخوریم!

- حسین، چه هوایی داره!

- صادق اینجا رو نگاه کن، ببین چقدر قشنگِ، دره رو ببین، ابرا مثل یه رودخونه توش دارن

 

                  می رن، کاش من یه پرنده بودم، پرمی کشیدم وسط این ابرا،تا حالا این منظره رو دیدِ بودی؟       

  راست می گفت، واقعاً قشنگ بود، حسابش را بکنید بالای آن کوه بِایستی، برف همه جا رو   

  گرفته باشه،آن وقت زیر پایت رو نگاه کنی، یه رودخونهِ ابری در حال حرکت،هیچ وقت یادم

  نمی ره، اشک ازچشم های حسین جاری شده بود. رو به من کرد و گفت:

- اینه می گم, باید بریم و ببینیم، ما هم حق داریم از چیزای خوبِ زندگی لذت ببریم.

 

  همیشه همین جور بود، توی ده که بودیم، می رفت بالای تپه می نشست روی یه تخته سنگِ

  بزرگ به آسمان خیره می شد، می پرسيدم:

- دنبال چی هستی حسین؟

- کاش منم یه پرنده بودم.

- برای چی؟

- می رفتم و می دیدم  اون  ورِ دنیام اینجوریِ.

 

دوساعتی طول کشید تا راه باز شد همه سوار شدیم و اتوبوس راه افتاد.

تو خودش بود، تا نزدیکی های منجیل که اتوبوس نگه داشت نه حرف زد نه خوابید، از پنجره  اتوبوس زُل زده بود و بیرونُ تماشا می کرد، از آستارا که گذشتیم, دریا برایمان خیلی دیدنی بود، موج می زد. مرغ های دريایی روی  موج دريا پرواز می کردند، چشم

تا کار می کرد دريا بود.تا حال دريا به اين بزرگی نديده بوديم،يه درياچه کوچک نزديک اردبيل است که اسمش شوربيل . يک بار با بچه های ده برای آبتنی به آنجا رفته بودیم ، آبش خيلی شور بود, اما دريای آستارا را که ديديم تازه فهميديم که نه بابا ما کج دنيا کجا، بعد رسیدیم بندر انزلی، وقتی اتوبوس از روی پل انزلی گذشت، کشتی های بزرگِ کناره اسکله تماشایی بودند، خوب ما اولین بار بود همه اینهارو می دیدیم، اما هیچکدام اینها مثل سد منجیل ما را از این رو به آن رو نکرد، وقتی اتوبوس کنارِ سد رسید، حسین می خواست از پنجره به بیرون بپره، من هم دهانم باز مانده بود! یعنی این ساخته دست آدمها است؟ وقتی اتوبوس کنارِ یک قهوه خانه نگه داشت, همه پیاده شدیم. حسین درحالی که سرش را می خاراند، به من روی کرد و گفت:

- هی، دیدی؟!

- آره.

- تعارف نکن، عمو صادق، بردار بکش!

پکی به سیگار زد، انگار که نفس تازه کرده باشه، گفت:  

- بالاخره رسیدیم تهران همون جای که شما بهش می گين تهرون!

ادامه در صفحه دو