بهزاد
میزانی
نامه ی
سرگشاده به یدالله
خسروشاهی
دوست
عزیزم یدالله
که سالیانی
فعال جنبش کارگری
بوده است درکتاب
های "طبقه
کارگر:موانع
پیشروی" و "جنبش
کارگری،
موانع وچشم
اندازها" ازمسائل
مختلف جنبش
کارگری سخن
گفته است و
ازآنجا که هردوی
این مباحث
انتشار یافته
اند، خودم را
ملزم به نقد
نظرات ایشان
می دانم. چون
نظرات وی
دریکسری
زمینه ها می
تواند تأثیرات
بسیارمنفی ای
درجنبش
کارگری بجای
گذارد.
خسروشاهی
نوشته است:
"...لازم
است به خود
آئیم وببینیم
چرا همین
امروزکارگران
ایران ناچارازمبارزه
درچهارچوب
نظام
کارمزدی اند و
دراین چهاچوب
خواهان تأمین
شغلی و مزد
معادل ارزش
واقعی نیروی
کارشان
هستند؟ ..."
طبقه
کارگر:موانع پیشروی
ص 124
با نگاهی
گذرا باین
دوسطربعنوان
یک کارگرسوسیالیست
ازخودم
پرسیدم
چطورممکن است کارگر
مبارزی مثل
یدلله پس
ازاین همه سال
آشنائی با
سوسیالیزم
وکمونیزم، چنین
سهل
انگاروسطحی
ازمسئله ی
بنیادی" ارزش
واقعی نیروی
کار" بنویسد؟
برای روشن شدن
اشکالات
وخطاهای
نهفته دراین پاره
متن مجبورم که
به یکسری
مسائل ظاهرن
بدیهی وساده بطورهمه
جانبه
بپردازم.
ارزش
واقعی نیروی
کار چیست؟
ارزش
نیروی
کاربمثابه ی
کالا دقیقن
مثل همه ی کالاهای
دیگرتعیین می
گردد.
بنابراین ابتدا
باید به ارزش
کالا بطورکلی
پرداخت. اما
برای ارزیابی
ارزش کالا هم
ضرورت دارد که
دردرجه ی نخست
بدانیم که
ارزش کالا ها
به چه صورت
برما آشکارمی
شوند. ارزش،
بنیادی پنهان
درکالاهاست
که درارزش
مصرف وارزش
مبادله خودش
را برما
آشکارمی
سازد.
ارزش
مصرف وارزش
مبادله ی
نیروی کار:
نیروی کاربمثابه
ی کالا درنظام
سرمایه داری
مثل همه ی
کالاها ی دیگر
دارای ارزش
معینی است. ارزش
مصرف وارزش
مبادله ی همه
ی کالاها
آشکارگی
بنیان یگانه ی
همان ارزش
است. یعنی
ارزش بنیاد
وجوهریگانه ی
ارزش است که
بصورت ارزش
مصرف وارزش
مبادله متجلی
می شود.
ونیزهمه ی
کالاها مبتنی
برارزش شان که
بصورت دوگانه،
ارزش مصرف
وارزش مبادله،
ظاهرمی گردد
قابلیت
مبادله پیدا
می کنند.
ازاین زاویه
سئوال اساسی
این است که
درنظام
سرمایه داری
چرا کارگران خودشان
را در اختیار
سرمایه
قرارمی دهند؟
این
امراختیاری
است یا
اجباری؟
نیروی
نهفته دروجود
انسان کارگرقابل
مصرف شدن هست
اگرخودش می
توانست آنرا
درمناسبات
شخصی اش به
مصرف برساند
وبراین بنیاد
زندگی اش
سروسامان
ببخشد اوضاع
واحوال دیگری
حاکم می گشت
ودیگرلازم
نمی شد که به
بازارمراجعه
کند تا نیرویش
را بعنوان
ارزش به فروش
برساند. اما
ازآنجا که برای
خودش امکان
فعلیت یابی
این ارزش
نهفته(نیروی
کارش) وجود
ندارد به
بازارمراجعه
می کند. اما
چرا وی قادرنیست
که به این
نیروفعلیت
بخشد؟
زیرا وی
فاقد ابزارووسائل
لازم برای
چنین فعلیت
یابی ای است. پس
اجبارن به
بازارخریداران
نیروی کارمراجعه
می کند وبدینگونه
خودش را
دراختیاردارندگان
ابزارووسائل
تولید که بگونه
ای تاریخی ازوی
سلب مالکیت
کرده اند
قرارمی دهد.
بنابراین
کارگران
نیروی کارشان
را بمثابه ی
ارزش همراه
خود به
بازارخرید
وفروش کالا ها
می برند.
نیروی
کارکارگردربازاردیگربرای
وی بعنوان
ارزش مصرف
فونکسیون
ندارد بلکه
برایش بعنوان ارزش
مبادله عمل می
کند؛ ارزش
مبادله ای که برای
تأمین معیشت
اش مجبوراست
آنرا به فروش
برساند. واین
ارزش
مبادله(نیروی
کار) مثل همه ی
کالاهای
دیگردربازارخریدارانی
دارد. قدر
مسلم اینکه
خریداران
نیروی
کارجریان اجتماعی
معینی است که
ازتوانمندی
مصرف آن برخوردارند.
ازهمین جا
موضوعیت نظام
سرمایه داری
وفونکسیون
های غیرانسانی
آن آشکارمی
گردد؛ زیرا
ارزش مصرفی که
دروجود کارگرنهفته
است وبرای
خودش امکان
مصرف آن وجود
ندارد
دربازار کالاها
ازجانب دیگری
که همان سلب
مالکیت
کنندگان(سرمایه
داران) وی
هستند بمثابه
ی ارزش مصرف
خریداری می
شود تا بمصرف برسد
وازطریق این
بمصرف رساندن
هاست که دوران
وتولید
وبازتولید
سرمایه
فونکسیون
عملی می یابد.
ازاین
لحظه آنچه که
قبلن برای
کارگرارزش
مصرف(نیروی
کاروی) تلقی
می شد دگرگون
گردیده است
زیرا دیگراین
نیرو به ارزش
مبادله
گذارمی کند وبیچارگی
کارگرازهمین
جا آغازمی
شود. زیرا از
آن مهمتر؛ اینکه
خود کارگران هم
این امررا بعنوان
پدیده ای طبیعی/
اجتماعی/
اقتصادی، مسجل
وقطعی می پذیرند.
حال چرا
بیچارگی؟
زیرا
اگرکارگرنمی
پذیرفت که
نیروی کارش به
ارزش مبادله
تبدیل شود
نظام سرمایه
داری هم نمی
توانست
برقرارگردد
چه رسد به
اینکه چرم ازگرده
ی طبقه ی
کارگربکشد
وبدینگونه به
استثمارطبقه
ی کارگرادامه
دهد. به اصل
قضیه برگردیم.
وحالا موضوع
این است: اگرآنچنانکه
یدالله
خسروشاهی می
پندارد"
کارگران مزد
معادل ارزش واقعی
نیروی کارشان
را درنظام
سرمایه داری خواهان
باشند" واین
امرقابل حصول
باشد چه رخ می
نماید؟
کارگرنیروی
کارش را
بعنوان ارزش
مبادله به سرمایه
دارمی فروشد.
سرمایه
داراین
نیرورا بمثابه
ی ارزش مصرف
خریداری می
کند. وبرمبنای
آن بعنوان مزد،
پولی را
درازاء مصرف
نیروی کاربه کارگرپرداخت
می کند. محصول
مصرف نیروی
کار همراه با
مواد خام واولیه
و... کالاهای
دیگری است که
سرمایه داررا
بعنوان
فروشنده
روانه ی
بازارمی کند.
اما
اینباراوبعنوان
فروشنده ی
ارزش های مصرف
با خریداران
رویارو می
گردد
وبطوردائمی چنین
سیکلی را
ازسرمی گیرد.
دراین صورت اگرمزد
پرداخت شده به
کارگران شامل
ارزش واقعی
نیروی کاری باشد
که سرمایه
داردر پروسه ی
تولید بمصرف
رسانده است
دیگردگردیسی
سرمایه امکان حضورنمی
یابد، زیرا
دراین صورت وی
قادربه کسب
ارزشی افزوده برآنچه
بمصرف رسانده
است نمی شود.
لذا ارزش
واقعی نیروی
کاری را که
درپروسه ی
تولید مصرف
شده است را
پرداخته است.
درحالیکه
واقعیت مادی
پروسه ی تولید
سرمایه داری
جریانی خلاف
این روند را
برما آشکارمی
سازد که عبارت
ازاین است که بخشی
ازارزش نیروی
کاری که
سرمایه
درپروسه ی تولید
به مصرف می
رساند را نمی
پردازد
وازاین طریق
وبدینگونه
است که می
تواند بمثابه
ی سرمایه عمل
کند. لذا
همچنانکه
اشاره کردیم نیروی
کارازآنجا که
برای خود
کارگربخاطرشرایط
اجتماعی
موجود امکان
فعلیت یابی
نداشت، وی
خودش را
دراختیارسرمایه
دارقرارمی دهد
وبعنوان ارزش
مصرف ازجانب
سرمایه
داربکارگمارده
می شود لذا همین
ارزش مبادله
بلا واسطه
درپروسه ی تولید
بمثابه ی ارزش
مصرف به فعل
درمی آید.
بعبارت
دیگر سرمایه
دارکه
امکانات به
فعل درآوردن
وتحقق نیروی کاررا
دارد آنرا به
مصرف می رساند
ودرمقابل مبادرت
به پرداخت مزد
به کارگرمی
کند. حال اگرسرمایه
دارمزد واقعی
کارگران را
بپردازد چه اتفاقی
می افتد؟ یا پرداخت
مزد واقعی یا
ارزش واقعی
نیروی چه نوع
توازنی را
آشکار می سازد؟
اساسن همه
ی کالا ها
بربنیاد ارزش
واقعی شان
مبادله می
شوند بجزء نیروی
کار.
زیرا ارزش
واقعی هرکالا عبارت
ازصرف زمان ِکارِاجتماعن
لازم ومجرد
انسانی می
باشد که درآن
متجسم ونهفته
است. این بدان
معنا است که
اگر نیروی
کارهم مثل همه
ی کالاهای
دیگرمبتنی برارزش
واقعی اش
مبادله شود
دیگر کارگر قادربه
تولید وبازتولید
سرمایه
نخواهد بود
وبراین بنیاد سخن
ازنظام
سرمایه داری
هم درمیان
نخواهد آمد.
چرا که سرمایه
دارکالائی
(نیروی کار)
دربازاریافته
است که می
تواند بدون
آنکه ارزش
واقعی آنرا
پرداخت کند
بخدمت سرمایه
درآورد
وبدینگونه
ازطریق تولید
وبازتولید
اضافه ارزش
است که خود را
هم تولید وباز
تولید می کند
وبه حیاتش
ادامه می دهد.
اضافه
ارزش
نیروی
کارکه مثل همه
ی کالاها
دارای ارزش
مصرف وارزش
مبادله است؛
ازجانب
کارگردراختیار
سرمایه
گزارده می
شود. سرمایه
دارمالک
ابزارووسائل
تولید است
وبرای بحرکت
درآوردن شان
به نیروی
کارنیازدارد.
اما همه ی
کالاهائی که
سرمایه
داربعنوان
مواد خام،
مواد اولیه ومواد
کمکی درپروسه
ی تولید؛
مورداستفاده
قرارمی دهد
باضافه ی
استهلاک ابزاروماشین
آلات تولیدی؛ که
(سرمایه ثابت)
ش را تشکیل می
دهند اگردوباره
آنها را دربازاربفروش
برساند چیزی
عایدش نخواهد
شد وسودی
نخواهد برد.
اما با
بکارگیری
نیروی کار؛ به
کالاهای
تولیدی جدیدی
دست می یابد
که برایش جریان
تولید
وبازتولید
سرمایه را
ببارمی آورد.
چگونه؟
این موضوع
دقیقن به عدم
پرداخت ارزش واقعی
نیروی کار(مزد
کارگر) برمی
گردد.
ارزش
افزائی
ِنیروی
کار(اضافه
ارزش)
کالاهای تولید
شده درپروسه ی
تولید درهمه ی
رشته های تولیدی
بطورمشحص
ازچه
عناصرمادی ای
تشکیل می یابند؟
1) مواد
اولیه
2) مواد
کمکی
3) استهلاک
ابزارآلات
ووسائل تولید
4) ساختمان
هائی که برای
گردآوردن همه
ی اینها ازپیش
احداث شده اند
5) وصرف
نیروی انسانی
معینی که درتمامی
کالاهائی که وارد
بازارمی شوند
متجسم ونهفته
است
6) باضافه
ی پاری چیزهای
دیگر...
مارکس درانتقاد
به اقتصاد سیاسی
نیمه ی اول
قرن نوزده،
اینها را
درجلد یک
سرمایه بدقت بررسی
کرده است.
بنابراین لازم
نیست دراین
مختصربه
تکرارآنها
مبادرت کرد پس
با اشاره ای
گذرا به موارد
اساسی وضروری جهت
روشن شدن بحث
بسنده می کنم.
کارمتجسم ونهفته
درهرکالا صرف
نظرازاینکه
چه نوع کاری
باشد
بیانگرنیروی انسانی
لازمی است که
بخاطرتولید
کالای مزبوربمصرف
رسیده است. که همان
نیروی
عضلانی، روحی
وجسم ئی است
که کارگردرجریان
تولید وبخاطرتولید
به مصرف
رسانده است.
ازآنجا که
ارزش مبادله ی
همه ی کالاها
ارتباطی با ارزش
مصرف شان
ندارد ودقیقن
مربوط ومنوط
به همین نیروی
کارمصروف به
تولید آن است
لذا ارزش نیروی
کارکارگرعبارت
ازتولید
وبازتولید همان
نیروئی است که
درپروسه ی
تولید بمصرف
رسانده ودرکالاها
متجسم می گردد
ودرآن ها
پنهان می شود.
بنابراین
اگرکارگرازچنان
توانمندی ای
برخورد ارگردد
که این ارزش را
بازپس بگیرد،
درحقیقت به
لحاظ تاریخی
به نقطه ی
عطفی رسیده
است.
اما چرا
نقطه عطف؟
زیرا
معنای واقعی
اینکه طبقه ی
کارگربرای
بدست آوردن
"ارزش واقعی
نیروی کارش"
دست به مبارزه
می زند، آن است
که طبقه ی
کارگربه این
نتیجه رسیده
که باید دیگرپرونده
ی حاکمیت
بورژوازی را
عملن درهم بپیچید
وبه نفی آن
همت گمارد.
چرا که
اگرکارگران
بتوانند به "ارزش
واقعی نیروی
کارشان" دست
بیازند عملن جایگاهی
برای
بورژوازی
باقی نگذاشته
اند. وازاین
پس تنها کافی
است که برنامه
ریزی اقتصادی
ای را سامان ببخشد
که دولت
پرولتاریائی (دولت
سوسیالیستی)
را روبه
اضمحلال ببرد.
که معنای
خاتمه دادن به
دولت سوسیالیستی
همانا گذاربه
نا دولتی وبی
دولتی(کمونیزم)
می باشد که
دیگرازمزد بگیری
وپرداخت
هرگونه مزدی
خبری نیست.
زیرا ارزش
واقعی نیروی کارشامل
زمان کارلازم
وکاراضافی
است. وکاراضافی
همان بخشی
اززمان کاری
است که سرمایه
دارآنرا
تصاحب می کند
وزمان
کارلازم
نیزهمانا پرداخت
آن ساعاتی
ازنیروی
کارمصرف شده
است که ازجانب
سرمایه
داربعنوان
مزد پرداخت می
گردد.
پس دوست
عزیزوقتی شما
می نویسید که:
"...لازم
است به خود
آئیم وببینیم
چرا همین
امروزکارگران
ناچارازمبارزه
درچهارچوب
نظام
کارمزدی اند
ودراین
چهاچوب
خواهان تأمین
شغلی و مزد
معادل ارزش
واقعی نیرو
ی کارشان
هستند؟ و..."
بدینگونه آگاهانه
یا ناآگاهانه
به چشمان همه طبقه
ای هایمان خاک
می پاشیم. چرا
که چنین چیزی
نه تنها درایران
که هیچ نقطه
ای ازجهان
میسروامکان
پذیرنیست!
بنابراین
یدالله
عزیزبجای
ولخرجی های
مقدماتی وکلی
گوئی درباره ی
سرمایه
وسوسیالیزم
درپاسخ هایت
به سئوالات "
حزب
کمونیست"،
اینکه "... راه
نجات بشریت
درگرونابودی
نظام سرمایه
داری درسطح
جهانی، لغو
کارمزدی
وبرقراری
حاکمیت
شورائی ونظام
سوسیالیستی
است و..." و" بسم
الله الرحمن
الرحیم،
پشگل." بهترمی
بود به ارائه
ی دقیق تر بحث
های اثباتی ات
ازرابطه ی
کارمزدی
وسرمایه می
پرداختی.
بامید اینکه
درسطح نظری هم
ما کارگران
ازتوانمندی لازم
برای پاسخ
گوئی به
معضلات طبقه ی
کارگربرخوردارشویم.
شهریور
ماه هشتاد وسه