داریوش
مهبودی و نیچه
اش
(کدام
حلاج کجا
نیچه؟)
تودرتوی
نگاه مهبودی
فوران
سادگی!
شاید پی گره
ای در نگاهم
با نگره ی
داریوش مهبودی
می گردم.
ممکن است
ازهرگره ای چیزی
پیدا آید که نه
این باشد، نه
آن؟ خوشبین
نیستم.
قبل ازهر چیز
شوریدگی ِ خاصی
درنوشتار مهبودی
مخاطب شوریده
حال را بسوی
خود می کشاند.
ولی شوریدگی
من کجا و شور او
راهی کجا، مثل
اینکه از دو
جنس اند. برای
بازیافت این
واگویه، پاراگرافی
ازمتن"
بسوی(چند ـ
شعر)" را نقل
میکنم پاره
پاره اش کرده،
تا بهتر با
پیساخت آن
رویارو شویم .
" نیچه که
پیامبر تمایزهاست
این همه یخه
جرمی دهد که
بگوید خدا مرده؟
هیچ حقیقتی
وجود ندارد؟
که بگوید هیچ
چیز؟ درست که
دیوانه است،
ولی چرا خودش
نقاب
پیامبران
را
به چهره زده؟
این هیاهوی او
برای چیست؟ که
بگوید: نه؟
این« نه» ارزش
وجودی خود
را
درمقابل
کدام«آری» کسب
کرده است؟ همان
خدائی که می
گوید مرده؟
باید به نیچه
گفت
«آری»؟ نه. او خود
درآرزوی همین
آری مرد.
فدائی یک
خرشد. نشد؟
آیا اوخود
قدیس نبود؟
قدیسی
که نقاب
تکفیرقدیسان
دیگربرچهره
می زد. که
بگوید:خدا نه،
ابرمرد؟ حال
آنکه
اگرمی
توانست
بپذیرد که با
مرگ خدا،(ابر)دیگرمفهومی
ندارد، آنگاه
آسان بود که
ازمرگ
مرد هم سخن
به میان آورد.
چرا نیاورد؟ برای
اینکه یکی
همیشه اسطوره
باشد وچه کسی
بهترازخودش؟
پس چرا فدائی
یک خرشد؟
البته
درآغاز«چنین
گفت زرتشت»
ازفراشد
زرتشت سخن می
گوید که
هماهنگ با
فروشد آفتاب
است واین
فروشد به
معنای غروب
وفنا را همه
اشاره کرده
اند، اما چه
کسی اشاره
کرده که این
فروشد
خبرازتقدیس
مآبی
نیچه می دهد؟
آیا آیا زرتشت
وقتی ازقدیس
جدا شد،
هردوبه یک
اندازه شاد
نبودند؟" *
در این
پاره متن از آقای
مهبودی" شاعر و
نظریه پرداز ادبیات
غیر رسمی و زیر
زمینی"**، با
شوری گفتاری
رویاروهستیم.
ژرفای این شور
و اشتیاق چیزی
نمانده بود که
شورحسینی را
درمن ِ
خواننده هم به
فوران درآورد.
چون شوری که
درمتن مهبودی
پنهان است نه
شوری نیچه ای
بخاطر حضوردرزندگی،
که شوروحالی عاشورائی
ـ عرفانی را
تداعی می کند.
واگویه ای است
که آدم را
بسوی قمه رها
می سازد تا
آنرا بر فرق
سر فرود آورده
و روانه ی
کربوبلا کند.
شاید این
پدیداری ناشی
ازآن باشد که گرانیگاه
دعوای مهبودی
هیچ ربطی به زندگی
واقعی و تاریخی
ای که انسان
را به سرگشتگی
کشانده است
ندارد، که تنها
حول قیاس هائی
بی حاصل برخاسته
از ذهن برای
ذهن می چرخد.
قیاس هائی که
هدف اش این
است که شاگرد
اول ذهنیت مهبودی
را روی سکوی
مسابقات
جهانی روانه
کند. چرا که مهبودی
تکلیف
فیلسوفی مثل
نیچه را دریک پاره
متن ِ جعلی، غیر
واقعی و من
درآوردی "برای
خودش" روشن می
سازد، تا منصورحلاج
را برسکوی یکم
بنشاند. مهبودی
نوشته است:
"
... درست که
دیوانه
است،..." [
منظورایشان
نیچه است]
ایشان که
به این راحتی
درد بی درمان
نیچه را تشخیص
داده، پس چرا حلاج
را به روانکاو
نمی سپارد تا
تکلیف اوهم با
دنیا ومافیا
روشن شود؟
ازکجا معلوم
که حلاج وضعیت
روانی بهتری
ازنیچه داشته
است؟ واین درحالیست
که من دریکی
از صورتک های
خیالم خوانده
ام که اینها
هردو
درپریشانی
بسرمی برده
اند. منتهای
مراتب با یک
تفاوت؛
پریشانی حلاج
آدم ها را به
عالم خلصه برده،
قمه
وزنجیربدستشان
داده است و
پریشانحالی
نیچه انسان را
بی تاب کرده و
به جوش خروشی
برای رهائی
ازسرگشتگی
درزندگی
واقعی کشانده
است.
اینکه مهبودی"
ایمان" دارد
که نیچه ["
درست که
دیوانه است،"]
شاید برای خودش
دراشتباه
نباشد ولی
مطمئنن
آگاهانه یا نا
آگاهانه،
خودآگاه یا
ناخودآگاه،
دارد خاک به
چشم تماشاچیان
می پاشد. من
بعنوان خواننده
ی مقاله ی " به
سوی چند..." درک
نمی کنم که متن
ازکدام نیچه
با من حرف می
زند. اگرنیچه
فیلسوف
آلمانی ای که"
چنین گفت
زرتشت" یکی از آثار
وی می باشد،
مورد نظراست
که خب سئوالی مطرح
می شود،
چه حادثه ای
رخ نموده که مهبودی
بما می گوید:
"...
درست که
دیوانه است..."!؟؟
نکند ایشان
بخاطرهمان"
ایمان" ی که
دارند با
رهبران مذهبی
وکلیساها برعلیه
نیچه وارد بند
وبست شده اند؟
درغیر اینصورت،
آخرچگونه
میشود که یک
آدم آشنا به
ادبیات،
تفاوت بین دونوع
فعل و بدتر
ازآن فرق
زمانبندی
افعال را درزمان
نوشتن از یاد
ببرد!؟
نیچه تا زمانیکه
می نوشت هنوز کارش
به تیمارستان کشیده
نشده بود، پس
چرا مهبودی به
جعل تاریخ
متوسل شده ومی
گوید " درست که«
نیچه» دیوانه است"!؟
مبتنی براین
بیان ازجانب
مهبودی من خواننده
به این نتیجه
می رسم که
ایشان درحقیقت،
در درجه ی اول پارسنگ
های عارفانه ی
امروزین
خودش را به
دوران کودکی و
جوانی نیچه
انتقال داده
است، و دوم اینکه
تلاش دارد تا آنرا
به خواننده هم
منتقل کند.
درغیراینصورت
چگونه می شود
هنرمندی، واقعه
ی تاریخی ای
که به سال1889 میلادی
برای ( نیچه) رخ
نموده است را اینگونه
جعل و به سراسر
زندگی این
فیلسوف
برجسته تعمیم
دهد؟
بطورمشخص
تا زمانی که
نیچه واژه ی" Übermensch "، نه "
ابرمرد" را
درفعالیت های
فلسفی اش
بخدمت می گرفت،
وضعیتی داشت
که مهبودی باید
درباره اش می
نوشت[ درست
است که هنوز دیوانه
نیست ]. چون این
بیان بدان
معنا است که
نگارنده ی متن
"مهبودی"
برآن است که
حرف های نیچه
به سخنان یک
دیوانه شبیه
است در حالیکه
وی چنین نبوده
است. اما
معلوم نیست
چرا، نیچه را ازهمان
دوران کودکی روانه
ی تیمارستان
نموده است.
البته نه
اینکه
دیوانگی بد
است، ای کاش
ما هم به
اندازه ی نیچه
دنیا را می
فهمیدیم و تمام
عمر را در امین
آباد سرمی کردیم.
اما خب موضوع
این است که
اگرمهبودی واقعن
تمایز افعال"
دیوانه شد" و" دیوانه
است"/
وبطورمجردتر"شد"
و" است" را نمی
داند، چطورمی
تواند انتظار داشته
باشد که ما به شعرها
و نظرات ادبی
شان اعتماد
کرده و با
علاقه بسوی کارهایشان
برویم؟
ازاین کج
خلقی داریوش
درمی گذریم تا
به خطاهای دیگری
درنگره ی مهبودی
بپردازیم.
البته من نمی
خواهم نامی بر
این نگره
بگذارم، تنها
می توانم در
این مورد بگویم
که ایشان
بسیار سطحی
وعجولانه دست
بکار شده اند.
زیرا واژه ی" Übermensch" در زبان
آلمانی
ازکلمه ی Mensch بمعنای
انسان، و پیشوند
über تشکیل شده
است. اولین
بار این واژه
به غلط تحت
عنوان "
ابرمرد" به
زبان فارسی
ترجمه شد. که داریوش
آشوری مترجم"
چنین گفت
زرتشت" درچاپ
های بعدی آنرا
اصلاح کرد و
به"
ابرانسان"
تغییرش داد. سپس
بهروز صفدری
یکی
ازمترجمین
خوب آثار نیچه
و درباره
نیچه، واژه زیبا
تازه تر و نزدیکتر
بمعنای مورد
نظرنیچه،" فراانسان"
را انتخاب کرد،
و نیز "Untermensch"
راهم" فروانسان"
ترجمه کرده
است. بنابراین
در ترجمه های
متأخر از مکتوبات
نیچه به زبان
فارسی با سه
واژه ی انسان
ـ فراانسان ـ فروانسان
روبروهستیم.
ولی مهبودی نه
تنها به ترجمه
های تازه ی
صفدری بلکه
حتا به تغییر داریوش
آشوری هم توجه
نکرده است. اگرهم
با متن انگیسی
آثار نیچه سروکار
داشته باشد،
بازتفاوتی
نمی کند زیرا واژه
ی " فراانسان"
را بد فهمیده
و بهمین خاطر تأویلی
نادرستی ازآن
ارائه داده
است.
نیچه با
توجه به
تبارشناسی واژه
ها، طی تاریخ
با سه دسته
آدم دوپا خودش
را رویارومی
بیند: انسان،
فروانسان و فراانسان.
مبتنی بر چنین
دیدگاهی تلاش
می کند تا راهی
بسوی
فراانسان شدن
طرح اندازی
کند. و در این
ارتباط بر آن
می شود که
مسیر فراانسان
را انسان هائی
هموار می
سازند که " اراده
ی معطوف به
قدرت" دارند.
اما فهم قدرت
درنگاه نیچه
نقش تعیین
کننده برای
درک بنیاد
فکری وی دارد.
نیچه قدرت را
تلاش و فعالیت
انسان درجهت
یافتن
توانمندی در زندگی
واقعی است و نه
آخرت. و انسان
توانمند، قبل
از هر چیز به
نیازهای روحی
و روانی خود،
خارج
ازهرگونه قرارداد
اخلاقی دست و پاگیر
توجه می کند و
همچنین اراده
اش را برای تحقق
حقوق انسانی
اش بکار می
گیرد. تأویل
نیچه از "خدا مرد"
به این صورت
است، زیرا خدا
مقتدرترین
نیروئی است که
در انسان چنان
درونی شده که بنیان
های اخلاقی
دست و پاگیر را
به وی تحمیل
می کند. خدا در قاموس
مذاهب انسان
را وادار به
خیانت به خود
می سازد، به
وی اجازه
نمیدهد دست از
پا خطا کند و
به وی اجازه
نمی دهد که روی
پاهای خود به
ایستد. مبتنی
برچنین نگرشی
نیچه به انسان
می گوید: خدا
مرد! لازم
نیست از
نیروئی
متافیزیکی که
وجودتان
نهادینه شده
است بترسید،
پس اراده کنید
برای تحقق
نیازهای واقعی
تان! اخلاقیات
را هم با خدا
دفن کنید. همه
ی قوانین اخلاقی،
مذهبی وعرفی
بخاطر جلوگیری
از خلجان های
انسانی شماست!
از قید و بنده
این همه سنت
خود را رها
سازید! ازاین
رو نیچه نمی
خواهد که
انسان خدا ی
خود شود که او را
به فراروی از خود
و شرایطی که
به او تحمیل
شده فرامی
خواند.
اینها
ازسوئی،
ازطرف دیگر حالا
باید ببینیم
که تلاش و فعالیت
فردی و
اجتماعی
انسان برای
تحقق توانمندی
تا رسیدن به
فراانسان،
آیا ربطی به
اسطوره و اسطوره
سازی دارد یا
نه؟
درادبیات
فارسی، ما با
واژه ی" بزرگ و
بزرگان"
آشنائی
داریم؛
فردوسی،
خیام، شاملو،
نیما و کوروش،
داریوش و حتا
نادرشاه
افشار، آدم
های" بزرگ"
اند!؟ من در نقد
"انسان در شعر
معاصر" از
محمد مختاری
هم دراین
رابطه نوشته
ام. برای
تأویل تازه ای
از این
پدیدار، بطور واقعی
و بدور ازهرگونه
غلو وعرفان و تصوفی،
باید توجه
داشت که نام
یکسری آدم ها
در ذهن تاریخ
به ماندگاری
می رسد. و این
آن چیزی است
که مهبودی را
هم وا داشته
که از بسیاری
کسان درمقاله
اش نام ببرد.
درحالیکه
ایشان ممکن
است اسم شاطر سر
خیابانشان را
که هرروز با
اوسر و کارداشته
را فراموش
کرده باشد. یا
احتمال دارد
اسم مادرِ
مادربزرگش را
نداند. ولی
ازمارکس و نیچه
و حلاج می
نویسد.
پس پاری
انسان ها در زمینه
های نظری،
هنری و یا عملی
بدلایل مختلف
نامشان در پوشه
ای ازتاریخ به
ثبت می رسد. و این
به تصمیم و دلخواه
دیگران نیست
بلکه ناشی از نوع
فعالیت آنان
می باشد که از"
هرکس" خود را
متمایز ساخته
اند و از"هرکس"
فاصله گرفته
اند. بزعم من
اینها
کاراکترهای " برجسته"
ای هستند.
برجستگی ربطی
به بزرگی
ندارد، زرافه
و فیل هم بزرگ اند
اما نه خیام
اند و نه
مارکی دِساد.
پس درحقیقت
نیچه با
تئوریزه کردن
فراانسان، اسطوره
سازی نمی کند
بلکه برعکس،
به طرح اندازی
تاریخی علیه
بی قدرتی
انسان مبادرت
کرده است. زیرا
وقتی همه
بگونه ای
اجتماعی در این
جهت تلاش و فعالیت
کنند، رفته
رفته آدم های
برجسته آنقدر زیاد
خواهند شد که
روزی می رسد
که دیگرکسی
برجسته نیست. اگر
این
روزهرگزفرا نرسد
نه دال برغلط
بودن تئوری
نیچه، که ناشی
از آن است که
براحتی هر کس
نمی تواند فرا
انسان شود لذا
فراانسان شدن
به سادگی قابل
حصول نیست.
بنابراین
تلاش برای
تحقق"
فراانسان"
هیچ ربطی به
اسطوره سازی و
ادعای مهبودی
در این ارتباط
ندارد که " ...
یکی باید
همیشه اسطوره
باشد...".
خودمان را فریب
ندهیم به
واقعیت هائی
که بر ما می
گذرند با
چشمان باز بنگریم.
شعار چیزی حل
و فصل نخواهد
شد. اگر این
طورنیست چرا
ایشان از "
نیچه های
کوتوله" و از"
حلاجک" عزیزش
می نویسد؟ آقای
مهبودی ["
فروشد"] زرتشت
ثانی در حقیقت
نفی پیامبری
است زیرا با
تلاش برای
تحقق
فراانسان همه
ی برجستگان از
جمله خدایان و
پیامبران هم پا
به وادی تحلیل
رفتن خواهند
گذاشت تا به
چیز نوینی
گذارکنند که
دیگر نه تنها
خدا شدن و به
خدائی رسیدن
انسان" انسان
خدائی" نیست
بلکه پشت
سرنهادن آن و به
فراموشی
سپردن هرگونه
خدائی و
خدایگانی است.
زیرا نیچه به
قدیس می گوید"
" ...
من چه دارم که
به شما بدهم؟
تا چیزی هم
ازتان
نستانده ام،
بگذارید
زودتر بروم!"
پس نیچه می
گوید تا خدا
را از شما
نستانده ام
بگذار بروم و بدینگونه
خندان از هم
جدا شدند.
آنچه زرتشت
ثانی"
فراانسان" که
کاریش به کار خدا
نیست را از
قدیس جدا می
کند همان چیزی
است که نیچه
را از حلاج و مرا
از مهبودی دور
می سازد.
حقیقت
اینکه ما ایرانی
ها گرایش شدیدی
به همانگوئی
های ساده
انگارانه داریم.
بگونه ای که
این نگرش گاهی
اوقات
جایگزین "همانی"های
فلسفی می
گردد. این"
نگره" ی ساده
انگارانه
درمتن مهبودی
فورانی است
بسوی یکسان
سازی اندیشه
های انسان درکل
تاریخ بشریت.
در دیگی که
ایشان بارگذاشته
است چنان می
جوشد که حلاج"
عزیز"،
افلاتون،
کتاب های" مقدس"،
مارکس و نیچه
ای که" فدائی
خرشد؟!!"را به
آش شله قلم
کار تبدیل می
کند و
ازسیراندیشه
در تاریخ و تاریخ
اندیشه چیزی
بخورد مخاطب می
دهد که ربطی
به واقعیتی که
بر انسان
گذشته است ندارد.
این آش برهرکسی
که به
یکسانسازی و
همانگوئی مبتلاست
نوش باد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*به نقل از
کتاب:
بسوی(چند ـ
شعر) از
داریوش مهبودی
**و این
القابی است که
سایت
"مانیها" به
ایشان اعطا
کرده اند.
06.19.2005
کیومرث عزتی