نبش قبرشادی

داشتم از گذشته می گذشتم که گذشته با سرعتی نا باورانه برمن گذشت تا فراموشی حال. اومی داند اين را جايی خوانده است ولی کجا؟ يادش نمی آيد. يکدفعه خودش را دوپاره حس می کند وتازه پس از کـُـما می فهمد که قطار ِگذشته از روی حال ِ گذشته اش گذشته است واو را به دو نيم نا متساوی تقسيم کرده، که از قرار شواهد، جراحی موفقيت آميز بوده ولی حالا پس ازقرنها محل اتصال هنوزکاملا پيدا است.  با اين حال اورا بسته ا ند تا تکان نخورد چون احتمال داده اند که وی ديگرنمی تواند به گذشته برگردد. دکتربه او می گويد: فکر گذشته راازسربيرون کن، تو ديگرآدم سابق نيستی، با اينکه عمل صد درصد با موفقيت انجام شده ولی درموارد زيادی بايد گذشته را به فراموشی بسپاری!

ديشب ما با شادی  بازی می کردیم، آشنايی مان ازهمين جا شروع شد. حالا من ازکدام زمان دارم حرف می زنم ازشادی ِ خودم یا ازشادی ِ شادی، خودم هم نميدانم، شايدازفردای آنروز، يا شايد ازامروز که اورا دربيمارستان ملاقات کردم. برای بار يازدهم  که به عيادتش رفتم همه را ازاطاق بيرون کرد ونا گفته هایی وصيت گونه را با من واو در ميان گذارد. متاسفانه به خاطر اينکه من ضبط همراه ندارم پرستار شروع به تندنويسی می کند. اما چون پرستار ما را تنها گذاشته و من هنوز توان ديالوگ با خاک اش را نيافته ام، به ناچار کلمات وجملات ناخوانا را در حد درک وفهم متن نقل می کنم، با اين حال نمی توانم از خود شادی چيزی بگويم. چون نمی دانم او اجازه انتشار وصيت نامه ی تاریخ وجدانش را می داده است يا نه؟ ازينها که بگذريم حالامن که نه مانده و نه نمانده ام ، واقعا نمی دانم چه حالی دارم غمناکم، بد احوالم؟ غصه شادی، بی شادی، شادی ِ پرستار، پرستار شادی دارم؟ نگرانم؟ نگران ِ چه؟ شادی ِ خودم یا خود شادی؟ يا اينکه همه وهمه دست به دست هم داده اند تا مرا گول ِ گول کنند.   

خواب می بينم در حاليکه خواب نيستم، احتمالا راه ميرفته ام، نه نشسته ويا ايستاده؛ چون ريل که حرکت نکرده است تا به من رسيده باشد. پدرم که زنده بود، جنازه ی غوطه ورش درکاسه ی آب، می خواهد ماهی بگيرد وماهی های ِ نقش برديواره ی کاسه، انگاری ازدست اش ليزمی خورند. همه ی نقش ها، سياه ونقره ای ـ مسی بودند ولی پدرم  بدنبال ماهی قرمز داشت خودش را خفه می کرد. من داشتم می خنديدم که شادی ِ پدراز روبرو، خيره ی من شده بود. وسط دو پدرگيرافتاده ام يکی درکاسه آب به دنبال ماهی وديگری خيره به من ولی قلابش کنارايستگاه اتوبوس يا مترو روی کپل يک ماهی مرده گير کرده. هر دوی اين پدران يا عکس برگردان اند يا اينکه من عکس شان پنداشته بوده ام. درست در همين دم شاهرخ وسط خيابان دارد به من تجاوزمی کند، به دنبال پدرراه افتاده است، تلاش می کنم تا وی را از اين کار باز دارم، ولی نه دست ام به او می رسد ونه صدايم به کسی. آخر ِسر شاهرخ با لذت کامل زبان درمی آورد ومرا دست می انداخت. وقتی فهميدم دست وصدايم به جايی بند نيست ویا بندی درصدا ودست ام پیدا نمی شود، به سمت پدرراه افتادم تا او را از کاسه آب در آورم، کاسه راه افتاد، به سوی گذشته، آنهم با چه شتابی! من ميدويدم و ميدويدم ولی به جای اينکه به هم نزديکترشويم مرتب فاصله  دورتر و دورترميشد. ناچار به سمت شادی ِ پدربرگشتم، او ديگرنه خيره بود، نه می خنديد، سخت مشغول کشيدن قلاب خالی بود واصلا به من نگاه نکرد. همين که نزديکتر رفتم چيزی به کله ام، نه ـ به مخچه ام گيرکرد. ناگهان متوجه ماهی قرمزبه قلاب پدر ِ شادی شدم، شاهرخ داشت قاه قاه می خنديد، اينجا ديگر نفهميدم که من رفتم يا اينکه قطارآمد ولی صدای گريه وزاری را به راحتي می شنيدم بدون توان حرکت،  گویش و نگاهی. احتمال ميدهم صدای گريه ها زنانه بوده باشد ولی چه کسانی، نفهميدم.

دکتربه من می گويد: تو ديگر آدم سابق نيستی حق نداری ورزش را ادامه بدهی! ولی خب، می بينی که من هرگزاز ورزش دست برنمی دارم، اينها همه می تواند دروغ باشد، اصلا مشکل سر من یا ورزش نيست، من که خودکشی نکرده ام، اينها شايعاتی بيش نيست اينها حرفهای مجانی است، من هنوزهم می خواهم بچه دار شوم من تا به حال هزاران بارآبستنی و درد زايمان را به جان راه داده ام، مدام آبستنم، انديشه سازان را سقط می کنم تا از کافکا، مارکس، نيچه، لورکا، وانگوک، نرودا، هدايت و دوبووا حامله شوم. آری من آنقدر بچه حرامی سقط کرده ام که آن سرش ناپيدا. پس بی جهت نيست در شهر شايع شده که پدر يا شاهرخ قلاب می اندازند تا ماهی های سرخ را به من حرام کنند.

معلوم نيست که من از قطار گذشته ام يا مترو ازمن گذشته بوده است. ولی اين بار چرا؟ نميدانم، شايد به اين دليل ساده که مادرم ازعشق من به جيمز جويس، مارکی دوساد وميشل فوکو شنيده است وترس برش داشته که نکند دوباره رو به کرچی بگزارم.

مادرشادی می میرد، با اينکه سواد خواندن نوشتن ندارد دروسايل اش يک صفحه ونيم دست نوشته روی کاغذ ِ دفتری پيدا می شود که بيشتر به يک نامه شبيه است.  مادرچرابا دیگران در باره من حرف زده است؟ اين ياداشت را چه کسی نوشته؟ آیا موضوع را فقط با نويسنده یاداشت درميان گذاشته يا با کسان ديگری هم؟ وی با چه هدف ومنظوری مبادرت به اين کارکرده؟ این نوشته، ياداشت است یا نا مه؟ وسرآخرآيا موضوع دستگيری، بسته شدن به تخت وسکته مادر، جملگی درچنبره این یاداشت، چمانده نشده اند؟

واما چيزی که دراين ياداشت نامه گون نظررا جلب ميکند اينکه شکوه مادراين است که  چطور دخترش ميتواند عاشق چند نفربشود تازه آنهم درآن ِ واحد. وجالب اينکه بطورمشخص ازچهارتا آدم اسم برده شده « دوسار»، « دوبلوار» « ميشي فيگور» و« ميخچه». خب اينها را باید ازخود من شنيده باشد زيرا اگربا دوستانم درباره آن مشورت کرده بود حتمن اسامی را درست می نوشت. ولی آخرمادرم گوش ایستادن را عمل ِ کریه ای می دانست پس چطور توانسته است از تمایلات من سردرآورد؟ تازه اگرنامه بوده، برای چه کسی؟ وآيا ناشادی ِ امروز، ناشی از توجه طرف به بی توجهی ِ مادرِ شادی نيست؟

شادی می گوید: غم خود ندارم که به تخت بسته شده ام، با زندان غم ورنج دارم می پوسم غصه شادی ای دارم که به گـِل نشسته و ديگران هم با جام های گلاب به دیدارش می روند. ديگرنه مادری درکاراست، نه شادی پدر ونه پدرشادی؛ که همه وهمه درسرگشتگی محض سرگردانند، تو بخوان مثنوی ِ اين همه سوال بي پايان و بی خروار؟!

راست اش ساليانی بر ماجرای شادی گذشته وتوان ِ فراموشی، ذهن ما را خورده و رنج ناشادی ودوری ازشادی ما را خانه به دوش کرده. با اين حال، هنوزکه هنوز ناصامتان پی شادی روان اند، پس، تلاشی ِ زبان ِ ناشاد وتلاش زبان، حضوربهم ميرسانند تا پرونده تبارشادی را از زيرخاک وخول بيرون کشيده، شايد تا شادی ِ زندگانی ويا شايد تا زندگی ِ شادی. بهر رو، نبش قبر شادی پيام شادی نيست بلکه ياخته های شادی تن وجان می خواهد.

                                                                                 کیومرث عزتی

                                                                                 سال هزاروسیصد وهشتادودو