سال 1375 کرج ، مشکين دشت

                کارگاه ساختمانی

 

 

 

 

 

شب فرا رسيده بود و ستاره ها با كنار رفتن ابرها ، يكي يكي شروع كردند به پسرك چشمك زدن ، در حالي كه او در آسمان به دنبال ماه مي گشت .

          بلاخره چهره ماه از پشت ابرهاي پراكنده در آسمان  بيرون آمد .  برق شادي در چشمان پسرك درخشيد ، انگار كه يكي از دوستانش را ديده باشد.

- سلام ، كجاي ، ؟                                                                                   

دير كردي ، خيلي وقته ، منتظرت هستم ، چه خبر ؟ 

از كوهها ، از مردم ،‌ از شهر ها و روستاها ......................... ؟

از مادرم بگو ، خواهرانم، برادرم ، چه خبر داري ، حالشان خوب است ، راستي خوشا به حال تو كه هر روز آنها را مي بيني.........   

 

در حالي كه با ماه نجوا مي كرد مدتی به آن خيره نگاه كرد .   كم كم هوا خنك تر مي شد و نسيم ملايمي از شمال شروع به وزيدن كرد ، پسرك صورت خود را به طرف نسيم گرفت ، ‌تا خنكي بيشتري را احساس كند . او مي خواست با اين كار گرماي روز را كه هنوز در بدن خود احساس مي كرد خارج كند . از جايش بر خاست به طرف شير آبي كه حدود صد متر پاينتر از خانه هاي كارگري در محوطه كارگاه ساختماني قرار داشت رفت. 

وقتي به كنار شير آب رسيد ، كفشهايش را در آورد، سپس پاهايش را داخل گودال زير شير آب  گذاشت ، شير آب را باز كرد .

احساس مطبوعی به او دست داد ، خستگی کار روزانه از تنش خارج می شد ، بی اختیار پاهایش سست شد و روی زمین نشست .

در حالی که پاهایش را می مالید به یاد آخرین باری که در رودخانه کنار ده شان آب تنی کرده بود افتاد .

خاطره ای که به زحمت یادش می آمد ، مبهم بود، انگار که در خواب دیده باشد .

با چندتا از دوستان و هم بازیهایش بودند، چه آب سردی بود .

این رودخانه از کوه ها سرچشمه می گرفت ، از کنار روستائشان و مزارع اطراف آن می گذشت . چند بار مسیر این رودخانه را طی کرده بود ،ساعتها راه رفته بودند و عاقبت بعد از خستگی زیاد دو باره از همان مسیر راه بر گشته بودند.

 

- دریاخان ، بیا برگردیم !

خیلی دور شدیم ، به تاریکی هوا بر می خوریم .

 

- ای بابا تو چقدر تنبلی ، بزار ببینیم تا کجا می ره ؟

 

- آخه خوب فهمیدی ، می خواهی چی کار ؟!

این سوال را چندین بار از خودش پرسیده بود ؛ - راستی می خواهی چی کار ؟ برای چه می خواهی بدونی تا کجا می ره ؟ 

 

جوابی برای آن نیافته بود ، اما امشب در کنار این شیر آب جواب آنرا کم کم می یافت .

می خواست بداند که آیا سرنوشت آدمی هم مثل این رودخانه است ؟

وقتی که از کوه ها از بلندی ها سرازیر می شود ، در مسیر خود از هزاران پیچ و خم می گذرد و به دشتها و مزارع می رسد ، جاییکه دیگر از آن غرش های کف آلوده خبری نیست .

زمانی که به انتهای خود می رسد ، دیگر رمقی برایش باقی نمانده و آرام آرام به اعماق زمین فرو می رود تا در دل خاک جاری شود ، تا روزی که دوباره سر از آن بیرون آورد و دوباره فریاد زندگی سر بدهد .

اکنون در این لحظه وقتی به سر نوشت خود ومردمش فکر می کرد ، سرنوشت خود ومردمش را به مانند آن رودخانه تصور کرد که اکنون دیگر به انتهای خط رسیده است و کم کم دارد در دل خاک فرو می رود .

در عالم خيال دوباره به دوران گذشته باز گشت ، به یاد مادرش و خواهرانش افتاد ، به یاد گیسوان مادرش افتاد که از زمانی که پدر رفته بود ، سفید و سفیدتر شده بودند .

  - راستی مادر چرا غصه می خوری ، چقدر موهات سفید شدند؟!

مادرش با شنیدن کلمات کودکانه دریاخان ، با نوک روسریش قطره اشکی را که در حال سرازیرشدن از گوشه چشمش بود پاک کرده و گفت...

 - نه ، دریاخان ، غصه نمی خورم ، فقط افسوس  این را می خورم که یه روز برگرده ، ما نباشیم .

 - ما نباشیم ؟ مگه جایی می خواهیم بریم ؟

- نمی دونم ، نمی دونم !

درست چند روز بعداز این گفته گو ها بود که برادرش آمد و گفت :

- خیلی زود وسایل رو جمع کنید ، باید از اینجا بریم !

اینجا دیگه امنیت نداره ..........

- کجا بریم؟ فیضی ، کجا ، اگه پدرت برگرده چی ؟

- مادر باید بریم ، اگه اینجا بمونیم کشته می شیم . 

-  هرروز دارند نزدیکتر می شن ، اگه کشته هم نشیم اونا مارو وادار می کنن همه چیزو ول کنیم و بریم .

 

مادر هم در مقابل حرفهای فیضی تسلیم شده به ناچار مقداری خرت وپرت جمع کرده به همراه دو دخترش و دریا خان به دنبال فیضی به طرف کابل راه افتادند .

از مسیر رودخانه می رفتند تا آب برای خوردن داشته باشند ، هوا کم کم تاریک می شد ، مادر رو به فیضی کرده و گفت :

- فیضی چقدر دیگه باید راه بریم ؟

  هوا تاریک می شه ، بچه ها گرسنه هستند........

- یه کمی دیگه باید بریم مادر !

 به یه جای امن که رسیدیم ، شب همانجا می مانیم .

از پیچ رودخانه گذشتند، به زمین همواری رسیدند. در کنار رودخانه چند درخت کهنسال دیده می شد که ریشه هایشان از کناره های رودخانه بیرون زده بود. وقتی به آنجارسیدند فیضی رو به مادرش کرد وگفت :

- خوب ، امشب اینجا می مانیم !

تکه گلیم دست بافی را که روی دوشش بود روی زمین پهن کرد  وبه دریاخان گفت :

- برود کمی بوته خشک و هیزم جمع کند !

خودش هم  کتری را که مادرش داخل بقچه ای با دیگر وسایل یک جا جمع کرده بود ، برداشته وبه طرف رودخانه راه افتاد.

دریا خان در حالی که بوته های خشک را از زمین می کند چشمهایش به چشمهای مادرش دوخته شد که به دوردست ها نگاه می کرد :

      - مادر به چه فکر می کند ؟

سوالی که برای آن نمی توانست جوابی بیابد ، آیا او به آینده فکر می کرد ، یا به پدر ؟ سوالی که همیشه ذهن او را به خود مشغول می کرد ، مادر در آن لحظه به چه چیزی فکر می کرد ؟

اما امشب که خود او به مانند مادرش به دوردست ها در آسمان خیره شده بود ، کم کم داشت جواب این سوال را می یافت .

آری بی گمان مادر در آن لحظه به سرنوشت شومی که در انتظار آنهابوده فکر می کرده است ، به آینده نامعلوم،به دربدری و آوارگی واینکه آن روز روزجدایی از ریشه هایشان بوده.  

روز جدایی از جایی بود که آبا واجدادش در آن مسکن گزیده بودند و هزاران سال رنج کشیده بودند تا از طبیعت سخت و خشن  ، طبیعتی بسازند که ماوای انسانها باشد .

اما حالا چه بر سرشان می آمد ؟

باید از این ریشه ها کنده می شدند ، جنگ داخلی چه بر سرشان می آورد ، داشت آنهارا به کجا می کشاند ، به سوی کدام سرنوشت نامعلومی ، وقتی پدر رفت و دیگر از او خبری نشد ، آغاز ماجرا بود و به دنبال آن کوچ کردن ، دربدر شدن ، و حالا او در ایران .

دور از همه کسانی که می شناخت و دوستشان داشت به دنبال همدمی بود تا برایش از سرنوشت آنها بگوید.

باز به ياد آورد كه با چه مشقتي بعداز پنچ روز به كابل رسيدند ، در راه خانوادهدهاي بسياري را به مانند خانواده خود ديده بود كه از ديگر نقاط بسوي كابل در حال كوچ كردن بودند.

زنهاي را به ياد مي آورد كه از فرط اندوه از دست دادن فرزندان وشوهرانشان گيسوانشان را تماما سفيد كرده بودند و از جاي چنگ صورتهايشان هنوز خون مي چكيد .

دختران خردسالي را به ياد مي آورد كه با لباسهاي ژنده و پاره پاره با پاي برهنه اشك ريزان آويزان از دامن مادرانشان به اين سو آن سو كشيده مي شدند.

وقتي به كابل رسيدند از ازدهام و شلوغي خيابانها و كوچه ها تعجب كرد . در شهر مردمان آواره اي را ديد كه يا روي زمين خالي جلُِ و پلاس خود را پهن كرده بودند يا در گوشه اي از يك ساختمان مخروبه تكيه داده  غريبانه نگاه مي كردند.

مردان و پسران مسلحي را مي ديد كه در حال رفت و آمد بودند ، آن روز از ديدن آن صحنه ها شوق كودكانه اي به او دست داد. براي اولين بار بود كه به كابل مي آمد .

اما امشب در اين كشور غريب ،‌ كنار شير آب در دل تاريكي شب ، وقتي به همه آن صحنه ها فكر مي كرد ، غم بزرگي در دلش موج مي زد .

باز به ياد آورد كه برادرش قبلا اطاقي تدارك ديده بود ، همگي به آنجا رفتند ، اطاق كوچكي بود كه در انتهاي يك باغ قرار داشت .

درختان اين باغ بر اثر شليك خمپاره و عدم آبياري در حال خشكيدن بودند اما هر چه بود از كنار خيابان بهتر بود .

وقتي جابجا شدند ، مادرش بسرعت مقداري آ رد از كيسه در آورده و خمير درست كرد تا نان بپزد . مقداري هيزم جمع كرده در گوشه اي از باغ  اُجاقي روبرا كرد و سپس ظرف مسي را كه همراه خود آورده بود وآرانه روي اجاق گذاشت .

خمير را به تكه هاي كوچكي تقسيم كرده بعداز پهن كردن روي ظرف مسي گذاشت تا بپزد . پس از آماده شدن نانها بچه ها را صدازده به هر كدام تكه اي نان داد .

فيضي ابتدا از گرفتن نان امتناع كرده بود ، اما با اصرار مادرش تكه اي از آن كنده در دست گرفت و در حالي كه نان را با دندان مي كند رو به مادرش كرده  گفت :

 - چند روز اينجا مي مانيم ، تا يه جاي بهتري پيدا كنم ، اوضاع شهر خيلي شلوغه .......

فردا صبح وقتي از خواب بيدار شدند ، درياخان برادرش را ديد كه آماده مي شود بيرون برود.

 - من هم مي آم ....

 -  كجا ؟  من مي رم ، ببينم چه خبره ؟

 - نه ، منم مي آم ، فيضي ......

 - شايد بتونم يه كاري پيدا كنم و يه جاي بهتره ، تو بهتر پيش بچه ها بموني !

 - نه ، نه، منم ......

وقتي فيضي اصرار درياخان را ديد ، قبول كرده  گفت:

  - باشه تو هم بيا !

از اولين پيچ كوچه كه گذشتند و به خيابان رسيدند ، ساختمان مخروبه اي كه با گوله هاي توپ و تانك ويران شده بود ، نمايان شد .  درياخان پرسيد :

  - اينجا كجاست ؟ چرا اينجوري خراب شده ؟!

  - اينجا مدرسه بوده ، وقتی مي خواستند شهررو بگيرند با گوله توپ زدند .......

  - مدرسه ؟!

درياخان از ديدن شهر وساختمانهاي ويران شده آن از خود سوال مي كرد ، چرا اينجا اينطوري شده ؟

ولي چون جوابي نمي يافت رو مي كرد به فيضي تا از او سوال كند : 

 - فيضي ، اين ساختمان چي بوده ؟ چرا خراب شده ؟

 - اينجا موزه بوده ......  

 - براي چي خراب شده ؟ موزه ، موزه ديگه چيه ؟!

 - موزه جایيكه چيزهاي قديمي رو نگه مي دارند ، چيزهاي كه از گذشته به يادگار مانده ...... 

 - براي چي ؟

 - براي چي ، براي اينكه آنها مثل شناسنامه مي مونن

 ،‌يعني هر كشوري ،‌ هر ملتي براي خودش شناسنامه اي داره كه با آن شناخته مي شه....

 - پس چيزهاش چي شدند ....؟

 - غارت كردند ، ....

 - كي برده ؟  چرا غارت كردند ؟

 - هي چقدر سوال مي كني ، درياخان ، بردند ، غارت كردند ، چون نمي خواستند ما هويت داشته باشيم ، تا بتونن هر جور دلشون مي خواد هربلایی سرمون بيارن ، هر كجا خواستند ................

درياخان ، از اينكه مي ديد برادرش از سوال جواب دادن خسته مي شود ، ديگر سوال نكرد و فقط تماشا مي كرد  واز خود سوال مي كرد ....

براي هيچ يك از سوال هاي خود آن روز جوابي نمي يافت .

اما امروز كنا ر اين شير آب براي تمام آن سوال ها فقط يك جواب مي يافت و آن اين بود كه ملتي با دست خود داشت به تاراج مي رفت تا

در خدمت سرمايه در ديگر كشورها با قيمت ارزان فروخته شود .

جنگ داخلي داشت خود او به همراه مردمش وسرزمينش را به نابودي مي كشاند ، مخصوصاَ از زماني كه به ايران آمده  و در كارگاه ساختماني مشغول كار شده بود . تحقيرها ، حق كشي ها ، ندادن به موقع حقوق  ، به بهانه واحي كسر كردن آن بدترين و کثيفترين کارها مال آنها بود تازه با نصف دستمزد ی که به ديگران می دادند ....

وقتي به ياد چهره مادرش و خواهرانش و ديگر زنان و مردان ، آواره اي كه در شهر پراكنده بودند مي افتاد ، تازه معناي آن چهره هاي چروركيده و چشم هاي غم زده را مي فهميد كه ناشي از دربدري و آواره گي بودند.

ناشي از غم از دست دادن عزيزان بودند . ناشي از بي هويت شدن آدمهاي بودند كه روزي ، روزگاري صاحب خانه اي و خانواده اي بودند .

روزگاري هر كدام از آنها با اسم و فاميل مشخص شناخته مي شدند . اما آن روزهر كدام از آنها در يك گوشه اي از اين شهر ويران شده براي خود بي هدف مي گشتند ، بدون نام و نشان ، بدون هويت مشخص، همديگر را

هول مي دادند و يا با الفاضي مثل هه ، بچه، هه آقا ، هه خانم ،

صدا مي زدند . انگار آدمهاي بودند بي نام و نشان ، بدون هويت مشخص ، مثل خودش كه در اين كشور غريب  هر جا كه مي رفت به خا طر

چشمان باداميش و چهره سوخته اش با عنوان افغاني  صدايش مي زدند .

از اين احساس دلش فشرده شد . سرش بشدت داغ شده و درد كشنده اي همراه غم بزرگي در وجودش  پراكنده شد ، مي خواست گريه كند ، اما

حتي براي گريه كردن هم ديگر اشكي نمانده بود ، مي خواست فرياد بكشد ، صدا از گلويش خارج نمي شد ، به ناچار مشتش را گره كرده و محكم به روي زمين كوبيد .

تازه بعداز آن بود كه از شدت درد قطره اشكي از گوشۀ اي چشمانش سرازير شده و روي گونهايش لغزيد........

                                                                                                                                            ب . رمزی       9/8/1378/كرج